اشعار زیبا و عاشقانه عبدالجبار کاکایی + (ترانه های ناب!)



زیباترین اشعار عاشقانه و ترانه های معروف عبدالجبار کاکایی

مجموعه ای از زیباترین اشعار عاشقانه و ترانه های معروف عبدالجبار کاکایی شاعر اهل ایلام که بسیاری از شعرهایش در تیتراژ سریال های تلویزیونی استفاده شده است.

***

حاجت به اشارات و زبان نیست، مترسک
پیداست که در جسم تو جان نیست، مترسک

با باد به رقص آمده پیراهنت اما
در عمق وجودت هیجان نیست، مترسک

شب پای زمینی و زمین سفرهٔ خالی ست
این بی هنری، نام و نشان نیست، مترسک

تا صبح در این مزرعه تاراج ملخ بود
چشمان تو حتی نگران نیست، مترسک

پیش از تو و بعد از تو زمان سطر بلندی ست
پایان تو پایان جهان نیست، مترسک

این مزرعه آلوده کفتار و کلاغ است
بیدار شو از خواب زمان نیست، مترسک

******

غزل های عبدالجبار کاکایی

مثل عشقی که به داد دل تنها نرسد
ترسم این است که این رود به دریا نرسد

این که آویخته از دامنه کوه به دشت
می‌خرامد همه جا غلت زنان تا…، نرسد

ترسم این است که با خاک بیامیزد و سنگ
از زمین کام بگیرد… به من اما، نرسد

پشت هر سنگ، درنگی، پس هر خار، خسی
حتم دارم که به همصحبتی ما نرسد

ماه مایوس شد و موج به دریا برگشت
بی سبب نیست که حتی به تماشا نرسد

من به هر صخره ازین فاصله می‌کوبم، سر
ترسم این است که این رود به دریا نرسد

******

در خویش می‌سازم تو را، در خویش ویران می‌کنم
می‌ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می‌کنم

جانی به تلخی می‌کَنم، جسمی به سختی می‌کشم
روزی به آخر می‌برم، خوابی پریشان می‌کنم

در تار و پود عقل و جان، آب است و آتش، توامان
یک روز عاقل می‌شوم، یک روز طغیان می‌کنم

یا جان کافر کیش را تا مرز مردن می‌برم
یا عقل دور اندیش را تسلیم شیطان می‌کنم

دیوار رویاروی من از جنس خاک و سنگ نیست
یک عمر زندان توام، یک عمر کتمان می‌کنم

از عشق از آیین ِتو، از جهل ِتو، از دین ِتو
انگشتری دارم که دیوان را سلیمان می‌کنم

یا تو مسلمان نیستی یا من مسلمان نیستم
می‌ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می‌کنم

******

ساده از دست ندادم دل پر مشغله را
تا تو خندیدی و مجبور شدم مساله را…!

من “برادر” شده بودم و “برادر” باید
وقت دیدار، رعایت بکند “فاصله” را

دهه ی شصتی دیوانه ی یکبار عاشق
خواست تا خرج کند این کوپن باطله را

عشق! آن هم وسط نفرت و باروت و تفنگ
دانه انداخت و از شرم ندیدم تله را

و تو خندیدی و از خاطره ها جا ماندم
با تو برگشتم و مجبور شدم قافله را…!

عشق گاهی سبب گم شدن خاطره هاست
خواستم باز کنم با تو سر این گله را

******

من تشنه‌ام ولی، در کوزه آب نیست
حال خراب هست، جان خراب نیست

چون سایه روز و شب، در آب و آتشم
آرامش جهان، بی اضطراب نیست

******

ترانه های عبدالجبار کاکایی

يه كليد كهنه چرخيد توي قفل سينه م انگار
يه دل شكسته افتاد زير دست و پاي زوار
دلمُ نذر تو كردم كه هنوز دل نگرونم
چي مي شد مثل كبوتر ، زير ايوونت بمونم
مث خواب بود مث رويا، مث لمس آسمون بود
تو هياهوي صدا ها ، يه سكوت مهربون بود
پاي حوض نقره پوشت، رو به گلدسته نشستم
دلمُ به قفلاي پنجره فولاد تو بستم
نه سر گلايه كردن ، نه دل شكوه شنيدن
نه اميد دل سپردن ، نه توان دل بريدن
يه كليد كهنه چرخيد تو ي قفل سينه م انگار….

******

چه در دل من
چه در سر تو
من از تو رسیدم
به باور تو

تو بودی و من
به گریه نشستم برابر تو
به خاطر تو
به گریه نشستم
بگو چه کنم

با تو، شوری در جان
بی تو، جانی ویران
از این، زخم ِ پنهان
می‌میرم

نامت در من باران
یادت در دل طوفان
با تو، امشب پایان
می‌گیرم

نه بی تو سکوت
نه بی تو سخن
به یاد ِ تو بودم
به یاد ِ تو من

ببین غم ِ تو رسیده به جان
و دویده به تن
ببین غم ِ تو رسیده به جانم
بگو چه کنم

******

ترانه های عاشقانه عبدالجبار کاکایی

بمون ولی به خاطر غرور خسته‌ام برو
برو ولی به خاطر دل شکسته‌ام بمون

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا
شکسته‌ام ولی برو، بریده‌ام ولی بیا

چه گیج حرف می‌زنم، چه ساده درد می‌کشم
اسیر قهر و آشتی میون آب و آتشم

چه عاشقانه زیستم چه بی صدا گریستم
چه ساده با تو هستم و چه ساده بی تو نیستم

تو را نفس کشیدم و به گریه با تو ساختم
چه دیر عاشقت شدم چه دیرتر شناختم

تو با منی و بی توأم ببین چه گریه آوره
سکوت کن سکوت کن سکوت حرف آخره

ببین چه سرد و بی صدا ببین چه صاف و ساده‌ام
گلی که دوست داشتم به دست باد داده‌ام

بمون که بی تو زندگی تقاص اشتباهمه
عذاب دوست داشتن تلافی گناهمه

******

پرسیدی و شرحی به جز حال خرابم نیست
بیدارم و خاموش غیر از این جوابم نیست

زهری به غایت تلخ در رگ جای خون دارم
در خویش می‌پیچم گریز از پیچ و تابم نیست

فانوس سرگردان این شهرم ولی افسوس
جانم برامد از دهان و آفتابم نیست

تا شب هراسانم غرورم هست و شورم نه
تا صبح بیدارم خیالم هست و خوابم نیست

در پای خود می‌ریزم و خاموش می‌سوزم
پروای این اندوه بیرون از حسابم نیست

آنقدر نومیدم که وقت تشنگی حتی
ذوق توهم بین دریا و سرابم نیست

پنداشتی دریای آرامم ولی از ترس
روحم ترک برداشت و دیدی حبابم نیست

******

من جز شما، گلایه به صحن ِکجا برم؟
راز غریب را به کدام آشنا برم؟

ای جان و دل به گنبد و گلدسته‌ات مقیم
جان را کجا گذارم و دل را کجا برم؟

از تاب جعد و نافه‌ی آهو صبا چه برد؟
من آمدم که بویی از آن ماجرا برم

چشم امید دارم ازین جسم ناتوان
جان را به آستانه‌ی دارالشّفا برم

دل را به بحر تو بسپارم حباب‌وار
مس را به آتش تو بسوزم، طلا برم

حاجت نگیرم از تو به جایی نمی‌روم
ای گنج درد! آمدم از تو دوا برم

ای دل مقیم صحن رضا باش و صبر کن
نگذار از تو شکوه به پیش خدا برم

******

شعر مادر از عبدالجبار کاکایی

مادر کنار باغچه تنها نشسته است
سرشار از سکوت و مدارا نشسته است

اشکش کبوترانه به سوگ کبوتري
بر نرده هاي خيس تماشا نشسته است

مادر فرشته اي ست که من فکر مي کنم
بر روي خاک معجزه آسا نشسته است

مادر پرنده اي ست که با بال هاي خيس
بر شاخه ي شکسته ي رويا نشسته است

مي ترسم آنقدر که گمان مي کنم زني
بر پرتگاه آخر دنيا نشسته است

مادر بايست تا بنشيند غبار ياس
مي خواهم او بايستد اما، نشسته است

******

باز هم پژواک گام کیست این؟
بر علم‌ها موج نام کیست این؟

عقل‌ها مست جنون کیستند؟
عشق‌ها گریان خون کیستند؟

******

شعرهای زیبا از عبدالجبار کاکایی

در خویش می‌سازم تو را، در خویش ویران می‌کنم
می‌ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می‌کنم

جانی به تلخی می‌کَنم، جسمی به سختی می‌کشم
روزی به آخر می‌برم، خوابی پریشان می‌کنم

در تار و پود عقل و جان، آب است و آتش، توامان
یک روز عاقل می‌شوم، یک روز طغیان می‌کنم

یا جان کافر کیش را تا مرز مردن می‌برم
یا عقل دور اندیش را تسلیم شیطان می‌کنم

دیوار رویاروی من از جنس خاک و سنگ نیست
یک عمر زندان توام، یک عمر کتمان می‌کنم

از عشق از آیین ِتو، از جهل ِتو، از دین ِتو
انگشتری دارم که دیوان را سلیمان می‌کنم

یا تو مسلمان نیستی یا من مسلمان نیستم
می‌ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می‌کنم

******

باز مي رسم به شهر در جهنمي ز دود
با مسافرانِ خواب با قطار صبح زود

خواب هاي نا تمام ، حرف هاي بين راه
بي تبسم و نگاه ، بي ترانه و سرود

پشت صندلي پر از نام هاي ناشناس
خاطرات بي صدا ، عقده هاي يادبود

جاده ها به شهرها کاشکي نمي رسيد
خواب هاي بين راه کاش واقعي نبود

روستاي من کجاست شهرزاد قصه ها
گم شده بهشت من در جهنمي ز دود

******

شعر عبدالجبار کاکایی در وصف ایلام

من گل خودروی کوهستانیم
اهل این ایل بی سر و سامانیم

ساقه ام در خاک این غربت سراست
با بلوط پیر اینجا آشناست

مثل دل های بزرگ اهل ایل
مردمان خسته ابن سبیل

من هم از این سنگلاخ ساده ام
اهل این ایل ایل غریب افتاده ام

اهل ییلاق و رحیل کوچ ها
آشنا با ردپای قوچ ها

آه از ایلاتی و آوارگی
زخمی تیغ “ابو قدارگی”

زخم تلخ تسمه بر جان داشتن
درد را در گُرده پنهان داشت

تن زهُرم سوزناک آفتاب
مثل رود “سیمره” در پیچ و تاب

داشتن در سینه صدا بیشه شیر
مثل”مانشت” از ابهت سر به زیر

اشک ما جاری ز فرط خشم ها
مثل “کنجاچم”کنج چشم ها

ای ز جان غم بلانوشان سلام!
بچه های “تپه خرگوشان” سلام!

ای قلاقیران خروش نایتان
“هفت چشمه”گریه شب هایتان

از زمانی که تکلم کرده ایم
ریشه مان را در زمین گم کرده ایم

مانده ایم اینجا در اوج بی کسی
گله های مرتع دلواپسی

کو شبان این دل افروخته
داغ ما صد نی لبک را سوخته

اینک ای گل های خارستان و دود
لاله های رُسته بر “چشمه کبود”

اینک ای مظلوم بی سرو سامان ایل
ای زن پیوسته در حال رحیل

ای پلنگ آیین چشم آهو سلام
لاله دامان “دالاهو” سلام!

ای ستون این دل ویران شده
سر بر آورده، قلاقیران شده

دست پیش آرید تا با هم شویم
با تمام کوه ها محرم شویم

بس که ما را شهر عادت می دهد
خانه هامان بوی غربت می دهد