گزیده اشعار زیبا و معروف بیژن نجدی


شعرهای زیبا و عاشقانه بیژن نجدی

گزیده ای از معروف ترین اشعار عاشقانه و زیبای بیژن نجدی شاعر و داستان نویس معاصر برای پست، کپشن و استوری اینستاگرام

***

گاهی از رویای تو می گذرم
گیرم که نمی بینی
و گاه از خواب های من، تو می گذری
افسوس که نمی بینم

******

از این منظومه روزی خواهم رفت
میهمان خسته ی راه شیری خواهم شد

******

بعد از تو در سایه‌ ی هیچ درختی نخواهم ماند
در ابهام سبز جنگل
و در سرخی گل سرخ
کنار رودی از خطوط لوقا
چیزی در من تمام خواهد شد
و تشویش افتادن چشمی با مخمل یا دریاچه‌ ها با من خواهد ماند
کیست در بالکن که با تلخی می‌ گرید؟
و باران هم بند نمی‌ آید
هر روز این لحظه را دارم
که از پوست‌ ام تو دور می‌ شوی

******

کسی می‌ داند
شماره شناسنامه‌ ی گندم چيست؟
کدامين شنبه آن اولين بهار را زاييد؟
يک تقويم بی‌ پاييز را کسی می‌ داند از کجا بايد بخرم؟

******

کدام پرنده با بوی تن تو پرواز می‌کند
که باران را این‌ گونه عاشقانه می‌ نوشم

******

دریا با این همه آب
رودخانه با این همه آب
تنگ بلور حتی با این همه آب
رخصت نمی دهد این همه آب
تا بنگریم که ماهی ها چگونه می گریند

******

آفتاب را دوست دارم
به خاطر پیراهنت روی طناب رخت
باران را اگر می بارد بر چتر آبی تو
و چون تو نماز خوانده ای، خداپرست شده ام

******

انگار یک نفر هست که اصلا نیست
انگار عده ای هستند که نمی آیند
شاید کسی در چشم من است که رفته از چشمم
نمی دانم

******

کسب و کار من
شغل من نگاه نکردن به خونريزی است
شغل من اين است که روزنامه نمی خوانم
شب ها دود می رقصد
در زيرسيگاری روی ميز
پرده می آيد از پنجره تا نيمه های اتاق
يعنی باد پرده را تکان می دهد
همين باد که از دريا تا من آمده است
داشتم می گفتم
شغل من خاموش کردن راديوست
بستن تلويزيون در تمام ساعات پخش خبر

******

گاهی سکوت بین ما
آنقدر دامنه‌ دار و طولانی می شد
که صبح ها کلمات فراوانی را می دیدیم
که روی مسواک ما جمع شده است

******

عاشقان گياهانند
كه ريشه هايشان فرو رفته است
در كف دست من
در استخوان كتف تو
در جمجمه شكسته من
و این خاطرات من و توست
که توت می‌شود یک روز
انار می‌شود گاهی
که دیروز انگور شده بود
که فردا زیتون و تلخ‌

******

چقدر از پل می‌ ترسم
از آسمان چسبیده به پل
از پرده پاره‌ های ابر ریخته روی پل
از شنبه‌ ای که راه می‌ رود زیر پل
از درختان خسته کنار پل
ترسی چنین عاشقانه
با هیچ صیادی به دریا نرفته است

******

آیا کسی نشسته است پشت آسمان جمعه
که نی می زند يا سه تار نمی‌ دانم
اما یک آواز از گوشه آسمان جمعه می‌ ریزد

******

همیشه‌ی من هرگز بود
غروب پلی است از رویا به تاریکی
تاریکی نگاه توست زیر پلک‌ های افتاده
همیشه‌ ی من هرگز بود
غروب، ظهر توست
منظومه‌ هاست پنجره‌ های اتاق
و آسمانی از شیشه می‌ آید
بر دست‌ های چهار درخت لخت
شگفتا که سایه می‌ گذرد بی‌ آفتاب از این رهگذر
از همیشه من

******

با کدام تکه از تن من
تن من عاشق جهان شده است؟